تبليغاتX
آواز خوان تاس

آواز خوان تاس

...

سلــــــــــام خوفید؟چه خبرا؟خوش می گذره؟

اینجا که همیشه بره از یه احساس منفی گنده که دو لبی آدمو قورت می ده دوست ندارم چه چیزایی که نمیبینم به قولی داره عجیب چشو گوشم باز میشه سال اولی بودنمو با گم شدنو اشتباهی سوار تاکسی شدن نشون دادم آدرسا رو که یاد نمیگیرم استعدادم خوب نیست تا یه بیرزن میبینم زود میرم بیشش که یه مسیریو با خودش ببرتم ....امام زاده سید جعفرم رفتم خیلی خووب بود شایدم چون غریب بودم خیلی دوست داشتم خلاصه واسه همه دعا کردم دلم براتون تنگ شده ممنون که تولد الهه رو تبرک گفتید مرسی مونا جونم بووس

خدایااااا هیچ وقت تنهامون نزار دوست دارم

...

سارا

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت15:21توسط آواز خوان تاس | |

           سلاممممممم                                   

 

امروز تولد داریم

الهه جووووووووونم تولد ۱۹ سالگیت مباااااااارک عزیزم

دوستت دارم خیلی زیاد

ایشالله همیشه تو زندگیت و توی درسات موفق باشی قربونت برم

 

اینم             کیک         بفرمایید

 

تولد، تولد
تولدت مبارک
مبارک مبارک
تولدت مبارک


لبت شاد و دلت خوش
تو گل پرخنده باشی
بیا شمعا رو فوت کن
که صد سال زنده باشی


تولد، تولد
تولدت مبارک
مبارک مبارک
تولدت مبارک

 

 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

 

بوووووس

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت8:43توسط آواز خوان تاس | |

همه را

همه را دوست دارم

هم او را که ما را می بیند و انگار نمی بیند

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم

هم او را که خداحافظ ما را می شنود

و

نمی شنود

و

بالا می رود

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا

حتی هم او

او را هم از صمیم دل دوست دارم

همه را دوست دارم

..

امروز تولد آواز خوان تاس هست

سارا

+نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت13:18توسط آواز خوان تاس | |

آی خدا

من دل ِ خیلیارو شکستم .بد بودم.بچگی کردم 

تو که خـــــــــــوبی  بــــــــــــــــــــــــــزرگی بگو چرخ روزگارت نچرخونتم ((تلافی نکنه سرم )) تو بگــــــو تا من خودم  شب تا صبح دور  تنهایی ت بگردم

pray to God

سارا

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت14:30توسط آواز خوان تاس | |

امشب

سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

اجرنا من النار یا مجیر

خدایا

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

و قتله اشقی الاخرین یتبع اشقی الاولین. لم یمتثل امر رسول الله صلی الله علیه و آله فی الهادین بعد الهادین...

تسلیت

...

سارا

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت22:49توسط آواز خوان تاس | |

دنبال کسی باش

که داشته هاتو کامل کنه

نه اینکه عاشق داشته هات بشه

اینی که اینجا نوشتمش خیلی حرفه هاااا

هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم

جالبه

سارا

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت22:17توسط آواز خوان تاس | |

بال زخمی دارم و پرواز سخت است

قلبی تنها دارم و آواز سخت است

شمع گریانم گدازنده ز یاران

پس چه گویم زندگی بی ساز سخت است

می کنم زاری به زار داغ جانم

رزو زاری قلب بی همراز سخت است

می روم آشفته سوی دفتر خویش

دفترم آشفته تر، پس باز سخت است

ای تو روح طرد گشته در کجایی؟

عشق بازی بی نیاز و ناز، سخت است

پنجره های دلم را باز کردم

پنجره ی بی چشم چشم انداز سخت است

سارا

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت14:3توسط آواز خوان تاس | |

یعضی وقت‌ها آدم‌ها کارهای احمقانه بچه‌گانه‌ای انجام می‌دن. تا اینجاش خیلی بد نیست طبیعیه. مشکل وقتی رخ می‌ده که بخوان بر انجام این کارهای احمقانه اصرار کنن و با وجود اینکه می‌دونن احمقانه‌ است به انجام دادنش ادامه بدهند. مثل بعضی از کارهای هر روز من!

سارا

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت8:38توسط آواز خوان تاس | |

خوشحالی هایم را می شمارم و به حساب نبودنت می گذارم بودن هایت را زندگی می کنم نفس می کشم هستم. حساب نبودنت سنگین نیست اما، دلم بیچاره دل خیسم طاقت غم ندارد مادرانه هایت را برایم دختری می کردی کاش کمی بیشتر دستانت مرهم آسایشم بود تا ذوق شکفتنم را با تو جشن می گرفتم . تمام حسرتم چشمان خیس توست که رخت عزا می پوشاندم . نه آن زمان که لب فرو بسته بودم به روی دنیا کسی حرف هایم را باور کرد و نه حالا که از بی مخاطبی تو دق می کنم. آدم تنها باشد و خوب باشد و خوشحال محال این روز های من است که چنگ می زنم به اوهام بودنش. باور نمی کنم و با خیالت سرخوشم نفسم در حنجره ی نام تو می پیچد صدایت را نمی شنوم

 

سارا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت18:8توسط آواز خوان تاس | |

 

الان که دارم می نویسم و شروع کردم به نوشتن. خیلی چیزا از ذهنم رفته بیرون.شاید واسه این که نوشتن ساده تمرکز کمتری می خواد.نزدیکترین چیزی که فکرم رو مشغول کرده مهمونی دیشبه........ با خصوصیات یه دختر امروزی و با همه چیزایی که من تقریبا می تونستم فکر کنم داره تو ذهنش در مورد زندگی آینده ای که می تونه داشته باشه می گذره.قبل از دیشب من اونو ندیده بودم بیشتر از همه ی ریخت و پاشا بیشتر همه ی اون خرجا چیزی که برخلاف همه توجهم رو به خودش جلب کرده بود و به چشم کسی نمی اومد تفاوتی بود که می دیدم تفاوتی که بین اون فرد به عنوان همسرش بود با چیزی که فکر می کردم اون انتخاب می کنه

هرچند این متفاوت بودن رو قبلا هم دیده بودم نمی خوام بگم شاید منشا اون تفاوت اجبار باشه اما زندگی آدمایی که دیدم و اون طوری بودن همیشه منو می ترسونه

شاید یه حس کم بینیه.یه شکاف بزرگ که جای اونو هیچی به جز یه علامت سوال بزرگ پر نمی کنه و خیلی وقتا اون علامت سوال تا همیشه بدون جواب می مونه

همیشه می ترسم از این که یه جورایی شاید شاید جبر آدما یا هر چیز دیگه ای که میشه اسمشو گذاشت مجبورم کنه کسی رو به عنوان شریک سالهای عمرم داشته باشم که هیچ وقت منو نشناسه و من با همه چیزایی که دوست دارم و برام محترمن براش غریبه باشم و اونم برای من

امیدوارم هیچ وقت این طوری نباشه

به خودم ربطش دادم چون

نمی شه گفت همه چی همین طوری می مونه نمی شه گفت هیچی تغییر نمی کنه

زندگی همینه

خدایا

بی تو هیچی نیستم هیچی

منو به آدما وا نذار

خواهش می کنم

خسته ام از این قطب

از این سرما

بی رنگی

تنهام نذار

سارا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت15:31توسط آواز خوان تاس | |