تبليغاتX
آواز خوان تاس

...

احمقترین فرد جهان!
تا حالا به این فکر کرده اید که احمقترین فرد جهان چه کاری باید انجام
بدهد تا این لقب برازنده وی باشد؟! فردی به نام جاناتان پارکر در هنگام
دزدی، اشتباهی کرده است که این لقب را کاملا برازنده خود نموده است.

 


آقای پارکر دزد، شبی تصمیم می گیرد که به خانه ای که در حومه شهر قرار
دارد دستبرد بزند و چند الماس گرانقیمت را بدزدد، اما بعد از این که الماس
ها را برداشت و قصد خروج داشت، چشمش به کامپیوتر می افتد و تصمیم می گیرد
که مثلا خود شیرنی کند و در Facebook خود بگوید “دارم دزدی می کنم”، پس
وارد Facebook می شود و پیغام را می گذارد ولی موقع خروج فراموش می کند که
از اکانت خود خارج شود. و ادامه ماجرا هم که کاملا قابل حدس زدن

+ تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:31 نويسنده آواز خوان تاس

آیا
تا حالا به این فکر کرده بودین که خلق این هیبت و قیافه آیا تخیلی بوده یا
واقعی؟؟ بد نیست بدانید شخصی با این مشخصات ظاهری وجود داشته...
آیا تا حالا به این فکر کرده بودین که خلق این هیبت و قیافه آیا تخیلی
بوده یا واقعی؟؟ بد نیست بدانید شخصی با این مشخصات ظاهری وجود داشته و
خلق قیافه شرک با الهام از ظاهر این آقا بوده.

ماوریک تیلت در سال ۱۹۰۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۴ هم از دنیا رفت. او یک
کشتی گیر حرفه‌ای بود. آن هم در نخستین سال‌هایی که ورزش به عنوان یک
سرگرمی شناخته شده بود.

او متولد فرانسه بود. بسیار باهوش و به چهارده زبان دنیا صحبت می‌کرده. به شعر و تجارت هم علاقه بسیار داشته.

در دهه بیستم زندگیش، گرفتار بیماری نادر آکرو مگالی شد که باعث رشد
ناهنجار استخوان هایش شد و کل اندامش را در بر گرفت که برایش رنج و عذاب
زیادی به همراه داشت و مورد بی‌مهری مردم قرار گرفت به طوری که مجبور به
ترک محل زندگیش که بسیار به اونجا علاقه داشت گردید..
 
 
 
+ تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:27 نويسنده آواز خوان تاس |

جبران نمودن آنچه که به سبب سکوت از دست می رود، راحتتر است از به دست آوردن چیزی که با محبت مفقود می گردد.


..

سارا

+ تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:4 نويسنده آواز خوان تاس |

تنها در پناه عشقه که احساس وجود می کنیم, احساس می کنم که هستیم و باید باشیم...اینو گفتم چون دوستم بهترین دوستم فردا مراسم عقدشه برات خیلی خوشحالم و ذوق کردم وقتی زمان دقیقش رو فهمیدم چی بگم که کاملا متوجه بشی  خیلی خوشحالم

خوشبخت بشین 

+ تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:0 نويسنده آواز خوان تاس |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

 

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

 

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

 

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.

 

متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

دوست خوبمhttp://www.ghiotin.blogfa.com/

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:4 نويسنده آواز خوان تاس |

الهی

رجب و شعبان گذشت و

ما از خود نگذشتیم

کنون ماه توست که می رود

تو از ما بگذر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا
امشب
وقت کردی
بیا به دفترم یک نگاهی بينداز ...

به حق شبهایی که برترند از هزار ماه
سایه ی کثیف دروغ و دروغگو و زودباوری و عوامفریبی و احمق پنداری را از سر ما کم کن ...


دستی بکش به زخممان
که از شفا گذشته ايم ....!

 

تصور كن جهاني رو كه توش

 

عيدتون مبارك

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 22:50 نويسنده آواز خوان تاس |

دل وحشت زده در سينه ي من مي لرزد

دست من ضربه به ديواره ي زندان كوبيد

آي همسايه ي زنداني من

ضربه ي دست مرا پاسخ گوي

ضربه ي دست مرا پاسخ نيست

تا به كي بايد تنها تنها

وندر اين زندان زيست

ضربه هرچند به ديوارفرو كوبيدم

پاسخي نشنيدم

سالها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم

راستي هاان!چه صدايي آمد؟

ضربه اي كوفت به ديواره ي زندان دستي؟

ضربه مي كوبد همسايه ي زنداني من

پاسخي مي جويد

ديده را مي بندم

در دل از وحشت تنهايي او مي خندم

.

حميد مصدق

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:42 نويسنده آواز خوان تاس |

 
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:32 نويسنده آواز خوان تاس |

 

خدایا! روشن کردن قلبی که تاریک شده برای تو کار سختی نیست.

 

یه قلب سیاه ...

یه قلب کوچیک ...

فقط به اندازه ی مشت بسته ی صاحبشه.

می خوام به اعجازت و به مهربونیت ایمان بیارم... .

پ ن: این متنو تو یه وبلاگ خوندم به دلم چسبید.

+ تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:54 نويسنده آواز خوان تاس |

خدا جان، لطفا، اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ ، صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ
+ تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:2 نويسنده آواز خوان تاس |